تبليغاتX
نخستين وبلاگ تخصصي استنلي كوبريك
 
 

 موسیقی فیلم بری لیندون انچنان شما را به قرن هجدهم می برد که گویی انکه این فیلم در این قرن ساخته شده است و شما نیز در این قرن زندگی می کنید. کوبریک به همراه اهنگسازش لئوناردو روزنمن به شکلی استادانه با لطافت و زیبایی تصاویر فیلم را با موسیقی ترکیب می کند تا مخاطب او بتواند با هر قاب تصویر رابطه صحیحی را ایجاد کند. در همان سال این موسیقی انچنان بر روی داوران جشنواره اسکار تاثیر گذاشت که اسکار بهترین موسیقی اقتباسی را ازان لئوناردو روزنمن اهنگساز فیلم کرد . موسیقی که توسط لئوناردو روزنمن ساخته شده  از اثار بزرگانی چون (یوهان سباستیَن باخ، ولفگانگ آمادئوس موتسارت ، آنتونیو لوچو ویوالدی ، جورج فردریک هندل و...) اقتباس شده است. در این پست سعی شده نگاهی اجمالی به خود اهنگساز و دیگر بزرگانی که اثارشان مورد اقتباس قرار گرفته است انداخته شود همچنین موسیقی تیتراژ انتهای فیلم و همچنین یکی از معروفترین اهنگ های این  فیلم نیز برای دریافت توسط مخاطبان در وبلاگ قرار گرفته است امیدوارم این موسیقی لحظه های از  فیلم را برای شما زنده کند .   

 

لئوناردو روزنمن ( 7 سپتامبر 1924- درگذشت 4 مارس 2008) در محل بروکلین نیویورک در امریکا به دنیا او جزء موسیقیدانان جوانی بود که در دهه 40 کار خود را شروع کرد ، وی در نوجوانی پیانو را فراگرفت و توسط (Arnold Schoenberg و (Roger Sessions تعلیم دید. در 30 سالگی از موسیقیدان ایتالیایی (Luigi Dallapiccola) بهره برد. وی موفق به دریافت جایزه اسکار برای فیلمهای Barry) Lyndon - 1975 و (Bound for Glory-1976 شده است و همچنین نامزد اسکار برای فیلمهای (Cross Creek - 1983 و Star Trek IV: (The Voyage Home - 1986 از کارهای مشهور وی میتوان به فیلمهای زیر اشاره کرد:

  • The Lord of the Rings (1978)
  • Sybil (1976) (TV)
  • Friendly Fire (1979) (TV)
  • Barry Lyndon (1975)
  • Bound for Glory (1976)
  • Cross Creek (1983)
  • Star Trek IV: The Voyage Home (1986)
  • East of Eden
  • Rebel Without a Cause
  • Cross Creek
  • The Cobweb

یوهان سباستیَن باخ

یوهان سباستیَن باخ (به آلمانی: Johann Sebastian Bach) ‏ (۲۱ مارس ۱۶۸۵ - ۲۸ ژوئیه ۱۷۵۰). آهنگساز و اُرگ‌نواز پرکار آلمانی است که آثار روحانی و غیرروحانی‌اش برای دسته آواز، ارکستر و تک‌سازها تقریباً تمام انواع متفاوت موسیقی باروک را مجموع کرده و این نوع موسیقیایی را به بلوغ خویش رسانیده است. با وجود اینکه او شکل تازه‌ای از موسیقی را ارائه نکرد، ولی توانست که سبکِ شایع در موسیقی آلمان را با فنون قوی و خیره‌کنندهٔ کنترپوان، غنی سازد. این فنون بر تنظیم چیدمان هارمونیک و موتیفی در مقیاس خُرد و وسیع و همچنین سازواری (adaptation) ریتم‌ها و بافت‌های برگرفته از موسیقی کشورهای دیگر چون ایتالیا و فرانسه، مبتنی بود. لطافت قوی موسیقی باخ و گستردگی حاصل هنر وی، او را به عنوان یکی از بزرگ‌ترین آهنگسازان غرب در سنت تُنال مشهور ساخته است. با توجه به عمق معنایی، قوّت فنی و زیبایی هنرمندانه، آثاری چون کنسرتوهای براندنبورگ، سوئیت‌ها و پارتیتاها برای ساز کلاویه‌ای، مس در سی مینور، پاسیون به روایت متای قدیس، پیشکش موسیقایی، هنر فوگ و تعداد فراوانی کانتات که ۲۲۰‌تا از آنها برجامانده است، را می‌توان نام برد. نمونه‌ای از این ویژگی سبک‌گرایانه را در قطعهٔٔ زیر، در همسرایی «شکوه خداوند هماره در اوج باد» (به آلمانی: Ehre sei Gott in der Höhe) از ارتاریوی کریسمس، تصنیف‌شده به سال ۱۷۳۴ طی دوران بلوغ هنری وی، می‌توان مشاهده کرد.


 ولفگانگ آمادئوس موتسارت

 ولفگانگ آمادئوس موتسارت (۲۷ ژانویه ۱۷۵۶ - ۵ دسامبر ۱۷۹۱) آهنگساز اتریشی، از نوابغ مسلم موسیقی و از بزرگ‌ترین آهنگسازان موسیقی کلاسیک بود. او در زندگی کوتاه خود بیش از ششصد قطعه موسیقی برای اپرا، سمفونی، کنسرتو، مجلسی، سونات، سرناد، و گروه کُر از خود باقی گذاشت. موتسارت در سومین سال از زندگی خود شروع به آهنگسازی کرد و در پنج سالگی لقب کودک نابغه به او داده شد و همه‌جای اروپا شهرت بسیاری یافت. در هفت سالگی اولین سمفونی، و در دوازده سالگی اولین اپرای کامل خود را نوشت. بر خلاف هر آهنگساز دیگری، او در تمام ژانرهای مرسوم در دوران زندگیش، موسیقی تصنیف نمود و در این زمینه از همه برتر بود. موتسارت در شهر سالزبورگ در کشور اتریش که یکی از مراکز هنری، فعال، و مهم موسیقی اروپا بود از لئوپولد و آنا ماریا پرتل موتسارت به دنیا امد. مدارک تولد او نام کاتولیک وی را یوهان کریسُستُُموس ولفگانگوس تئوفیلوس موتسارت (Joannes Chrysostomus Wolfgangus Theophilus Mozart) نشان می‌دهند. از این پنج اسم دو نام اول نام‌های مذهبیِ کاتولیکی بودند و کاربرد روزمره نداشتند. قسمت چهارم نام او، تئوفیلوس، به زبان آلمانی یعنی محبوب خداوند، در زبان لاتین معنی آمادئوس می‌دهد، و به فرانسه آمادی تلفظ می‌شود. خود موتسارت ترجیح می‌داد که به نام ولفگانگ امادی موتسارت شناخته شود و همیشه بالای هر صفحهٔ کارش را با این اسم امضا می‌کرد. پدرش لئوپولد که در دربار اسقف خدمت می‌کرد، آهنگساز و ویولونیست بسیار مشهوری بود. از همان اوان کودکی ولفگانگ چنان نبوغی از خود نشان داد که پدرش همه کار خود را رها کرد و به طور جدی و مستمر به آموزش فرزندش پرداخت. موتسارت پیش از رسیدن به سن ۱۲ سالگی نوازنده‌ای چیره‌دست در پیانو، ویولون، و ارگ شد.


آنتونیو لوچو ویوالدی

آنتونیو لوچو ویوالدی (به ایتالیایی: Antonio Lucio Vivaldi) (زاده ۴ مارس ۱۶۷۸ - درگذشته ۲۸ یا ۲۷ ژوئیه ۱۷۰۴) کشیشی ونیزی، یکی از مشهورترین آهنگسازان دوران باروک و ویلنیستی چیره‌دست بود. او به «کشیش موقرمز (به ایتالیایی: Il prete rosso) نیز مشهور بوده است. آنتونیو لوچیو ویوالدی در ۴ مارس ۱۶۷۸ در ونیز پایتخت جمهوری ونیز به دنیا آمد. او به دلیل خطری که تهدید به مردنش می‌کرد توسط یک قابله و در خانه‌اش غسل تعمید داده شد که البته دلیل این خطر معین نشده‌است اما احتمالاً ضعف جسمانی کودک و یا زمین لرزه‌ای که در آن روز باعث لرزش شهر شده بود علت این غسل غیر رسمی بود و غسل رسمی ویوالدی تا دو ماه پس از تولدش انجام نشد. پدرش جوانی باتیستا تا قبل از آنکه به عنوان یک ویلنیست حرفه‌ای شناخته شود، به آرایشگری می‌پرداخت. او ابتدا نواختن ویلن را به پسرش آموخت و سپس همراه او در سراسر ونیز به کنسرت دادن پرداخت. جوانی باتیستا یکی از اعضای Sovvegno dei musicisti di Santa Cecilia که می‌توان گفت اتحادیه‌ای برای موسیقیدانان و آهنگسازان محسوب می‌شد، بود. رییس این انجمن جوانی لگرنتزی maestro di cappella در بازیلیکای سن مارکو و یکی از آهنگسازان اولیه دوران باروک بود و ازاین رو احتمال دارد که آنتونیوی جوان اولین درس‌های کمپوزیسون خود را از او گرفته باشد. این احتمال می‌رود که پدر ویوالدی نیز خود یک آهنگساز بوده باشد: در ۱۶۸۸ اپرایی تحت عنوان la fedelta sfortuna توسط شخصی به نام جوانی باتیستا روسی(Giovanni Battista Rossi) نوشته شده بود و این همان نامی است که پدر ویوالدی در انجمن موسیقیدانان سنتا چچیلیا بکار می‌برد(او به دلیل رنگ قرمز موهایش که یکی از مشخصه‌های این خانواده بود از کلمه rosso (قرمز) استفاده می‌کرد).


جورج فردریک هندل

جورج فردریک هندل ( زاده 23 فوریه 1865- در گذشته  4 اوریل 1759در آلمان )نام هندل غالباً همراه با نام باخ بر زبان مي آيد . آندو استادان بزرگ سبك دوره بلوغ باروك بودند . در بارة همگوني موسيقي آنها بسي بيشتر از گوناگونيش سخن رفته اما موسيقي آنها به همان دوري جزئيات اخلاقيشان متفاوت است . باخ بيشتر از صد مايل از محل تولدش دور نشد ، در حاليكه هندل به مسافرتهاي طولاني رفت ، در ايتاليا به تحصيل پرداخت و در انگلستان جائيكه تا آخر عمرش به سر برد ، به فعاليت پرداخت. از اينرو هندل چهره اي عمومي و جهاني و موسيقيش باب سليقة همگان مدل بندي شد . با تمرين سبك ايتاليائي اپراهاي خويش را براي اجرا در لندن به همان سبك و با حفظ سنن اپرائي نوشت اما اوراتوريوهاي وي بر متون انگليسي برگرفته از كتاب عهد عتيق ( تورات ) طرح ريزي شدند كه براي طبقه متوسط مردم آشنا بود . گوناگوني اساسي در موسيقي آوازي باخ و هندل از آنجا سرچشمه ميگيرد كه تنظيم كرال هندل كمتر از باخ كنترپوانيك بود و در نتيجه متن را براي شنونده قابل تشخيص تر ميسازد و خطوط آوازي او در قسمتهاي پوليفونيك با پرشهائي كمتر زاويه اي قابل سرايش تر از باخ است .

 


                            دانلود موسیقی فیلم بری لیندون

                                         دانلود موسیقی تیتراژ فیلم                   

   <<برای دریافت مستقیم فایل روی لینک کلیک راست کرده و گزینه Save Target as… را انتخاب کنید>>


    <<منبع سایت ویکی پدیا>>     

                                    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 22:45  توسط پويان سلطاندوست  | 

 

عدالتی از جنس اسکار

80 سال گذشت ، لحظاتی که گذشت و دیگر هم تکرار نمی شود لحظه هایی که آثاری بزرگی همچون راه های افتخار ، دکتر استرنج لاو ، 2001 : یک اودیسه فضایی ، پرتغال کوکی ، غلاف تمام فلزی ، چشمان باز بسته و ... را به فراموشی سپرد. گویی دراین 80 سال همه خواب بودن یا اینکه خودشان را به خواب سپرده بودن. سال ها می گذرد و این خواب سنگین تر می شود و اثاری در هر سال فراموش می شوند. مراسمی که هر سال  می گذرد خود را بیشتر زیر سئوال می برد. هر چند که سینمایی دهه های طلایی امریکا دیگر تکرار نمی شوند، اما باز این مراسم در نحوه انتخاب برندگان دچار مشکلی بسیار بزرگ است. به طور کل فیلم های که به طور مستقیم به مسایل عاطفی، تاریخی و ملی می پردازند شانس بیشتری را برای کسب این جایزه دارند. یک مثال در مورد فیلم های کارگردانی همچون استنلی کوبریک ، فیلم های بری لیندون و اسپارتاکوس است که بشترین جوایز اسکار را همین دو فیلم برای این کارگردان به ارمغان اورده اند. و فیلم های که به طور جد و به شکلی واقعی به مسایل سیاسی و اچتماعی پرداخت می کنند و دارایی مباحث روانشناسی و انسان شناختی هستند در هر سال از دید داوران این جشنواره مورد کم لطفی قرار می گیرند.  بیشتر اثار فیلم ساز بزرگی همچون استنلی کوبریک نیز در زمره این فیلم ها قرار می گیرد . کارگردانی که  سه دور نامزده جایزه اسکار بهترین کارگردانی شد اما در هیچ یک از این سه دوره موفق به کسب این عنوان نشد و در زمره ی بزرگانی چون چاپلین و هیچکاک قرار گرفت. هر چند،مخاطبان واقعی آثار بزرگی  همچون 2001 : یک اودیسه فضایی و غلاف تمام فلزی و... تا آخرین لحضات مرگ خود  این اثاره شگرف و طلایی را در ذهن خود به یادگار می سپارند. یک نکته بسیار جالب هم  این مطلب است که کارگردان این آثار هم اصلا توجهی به این جوایز نداشته است، انسانی که در خلوت خود و بر روی مبل خانه اش در تفکر و خلق اثار بزرگی چون پرتغال کوکی و ... سیر می کرد. انسانی که خدمت بزرگی به سینمایی جهان کرد و راه بزرگانی چون هیچکاک ، اورسن ولز و ... را ادامه داد تا بتواند سینمایی خلق کند که فکر مخاطب خود را درگیر کند و به مخاطب خود این اجازه را بدهد تا بتواند حتی برای یک لحظه همه که شده در خود فرو رود و به خود و زندگی اطراف خود بیندیشد تا شاید بتواند خوبی ها و بدی های خود راکشف کند و از زاویه ای دیگر به دنیا نگاه کند.  همانطور که این کارگردان در جایی گفته است " ما همه هم خوب و هم بد، هم خیر و هم شر هستیم و اگر شما هیچ ناپاکی و پلیدی در خود نمی بینید دلیل آن است که خوب به خودتان نگاه نکردید ... "

با این همه،تمام افتخاراتی که فیلم هایی این کارگردان در مراسم اسکار کسب کرده است به  شرح زیر است  :

 

 

*        1988- نامزد اسكار بهترين فيلم‌نامه اقتباسي براي فيلم غلاف تمام فلزي به همراه مايکل هر و گوستاو هاسفورد

*        1976- برنده اسكار بهترين كارگرداني هنري براي فيلم بري ليندون

*        1976- برنده اسكار بهترين فيلم برداري براي فيلم بري ليندون

*        1976- برنده اسكار بهترين طراحي لباس براي فيلم بري ليندون

*        1976- برنده اسكار بهترين موسيقي براي فيلم بري ليندون

*        1976- نامزد اسکار بهترين کارگرداني براي فيلم بري ليندون

*        1976- نامزد اسکار بهترين فيلم براي فيلم بري ليندون

*        1976- نامزد اسکار بهترين فيلم‌نامه اقتباسي براي فيلم بري ليندون

*        1972- نامزد اسکار بهترين کارگرداني براي فيلم يک پرتقال کوکي

*        1972- نامزد اسکار بهترين فيلم براي فيلم يک پرتقال کوکي

*        1972- نامزد اسكار بهترين تدوين فيلم براي فيلم يك پرتغال كوكي

*        1972- نامزد اسکار بهترين فيلم‌نامه اقتباسي براي فيلم يک پرتقال کوکي

*        1969- برنده اسکار بهترين جلوه‌هاي ويژه براي فيلم ۲۰۰۱: يک اوديسه فضايي

*        1969- نامزد اسكار بهترين كارگرداني هنري براي فيلم 2001 : يك اوديسه فضايي

*        1969- نامزد اسکار بهترين فيلم‌نامه براي فيلم ۲۰۰۱: يک اوديسه فضايي به همراه آرتور سي کلارک

*        1965- نامزد اسکار بهترين کارگرداني براي فيلم دکتر استرنجلاو

*        1965- نامزد اسکار بهترين فيلم براي فيلم دكتر استرنجلاو

*        1965- نامزد اسکاربهترين فيلم‌نامه اقتباسي براي فيلم دكتر استرنجلاو

*        1965- نامزد اسكار بهترين بازيگر نقش اول مرد براي پيتر سلرز در فیلم دکتر استرنجلاو

*        1963- نامز اسكار بهترين فيلم نامه اقتباسي براي فيلم لوليتا

*        1961- برنده اسكار بهترين بازيگر نقش مكمل مرد براي فيلم اسپارتاكوس

*        1961- برنده اسكار بهترين كارگردان هنري براي فيلم اسپارتاكوس

*        1961- برنده اسكار بهترين فيلم برداري براي فيلم اسپارتاكوس

*        1961- برنده اسكار بهترين طراحي لباس براي فيلم اسپارتاكوس

*        1961- نامزد اسكار بهترين تدوين فيلم براي فيلم اسپارتاكوس

*        1961- نامزد اسكار بهترين موسيقي براي فيلم اسپارتاكوس

 

 

منبع: سایت imdb                               نویسنده مقدمه : پویان سلطاندوست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:36  توسط پويان سلطاندوست  | 

 

     همان‌طور كه‌ از فیلم‌ راه‌های افتخار هم‌ برمی‌آید یكی‌ از موضوع‌های‌ مورد علاقه كوبریك‌ نشان‌ دادن‌ِ ستیزه‌جویی‌ و بی‌نظمی‌های‌ درون‌ جامعه‌ بشری‌ است‌. به‌عبارت‌ دیگر، ستیزه‌گری‌ِ آدم‌ها، در اكثر فیلم‌های‌ كوبریك‌ دارای‌ اهمیتی‌ اساسی‌ است‌. در نزد او، هر چه‌ آدم‌ها در انجام‌ و اِعمالِ خشونتِ مورد نظرِ خود آزادتر باشند، سرزنده‌تراند (كه‌ مثالش‌ فیلم‌ِ پرتقال‌ كوكی‌ او است‌)، و هرگاه‌ به‌ آن‌چه‌ مورد نظرشان‌ است‌ دست‌ یابند، یا ناگزیر به‌ رعایت‌كردن‌ِ نوعی‌ نظم‌ شوند، گویی‌ در قفسی‌ طلایی‌ گرفتار می‌آیند و دچار غم‌ و رخوت‌ و ازخودبیگانگی‌ می‌شوند (كه‌ شاهد مثالش‌ فیلم‌ِ باری‌ لیندون‌ است‌)؛ خشونت‌ِ مورد نظرِ كوبریك‌ در راه‌های افتخار آمیخته‌ای‌ است‌ از این‌دو نوع ‌خشونت‌ و ستیزه‌گری‌.

راه‌های افتخار فیلمی است كه به گوشه كوچكی از جنگ جهانی اول و آدم‌های درگیر در آن می‌پردازد، و در عین حال از معدود فیلم‌هایی هم هست كه بدون آن‌كه تأكید خاصی بر دشمن داشته باشد، دوربین در یك‌سوی جبهه قرار می‌گیرد و می‌كوشد تضاد و تعارض، و دوست و دشمن را در همان‌سو جست‌وجو كند و به بررسی و واگویی آن بپردازد.

 

نگاه كوبریك به جنگ جهانی اول از موضعی انتقادی است. او البته به نفسِ خود این جنگ كه مهین‌پرستانه است یا استعماری، حق است یا ناحق و انسانی است یا غیرانسانی نمی‌پردازد، بلكه با متمركز كردنِ نگاه خود به یكی از دو سوی متخاصم كه ظاهراً برای او تفاوتی هم نمی‌كرده كه كدام‌یك از طرفین درگیر باشد به موضوع‌هایی می‌پردازد كه حق و ناحق و انسانی و غیرانسانی در آن آشكارا به‌نمایش گذاشته می‌شود.

 

درواقع آن‌طور كه منتقدی به‌نامِ الكساندر واكر در نقدی قدیمی بر این فیلم نوشته: راه‌های افتخار نگاهی واقع‌گرایانه و نه تبلیغاتی به جنگ جهانی اول دارد. با وجود این فیلمی ضدجنگ نیست؛ اما وحشتِ جنگ را تصویر می‌كند. مهم‌ترین و محوری‌ترین شخصیتِ فیلم یعنی سرهنگ داكس فرمان‌هایی را اجرا می‌كند، كه پیشاپیش محكوم به شكست و تحمل خسارات و تلفات فراوان است؛ اما با وجود این او فرمانِ مافوق‌هایش را اجرا می‌كند؛ اگر چه به‌لحاظ رأی و نظر شخصی به آن‌ها اعتراض دارد.

 

كوبریك تعمداً جنگ جهانی اول را برای موضوع فیلمش انتخاب می‌كند، كه یكی از بدون انگیزه‌ترین و بی‌اساس‌ترین جنگ‌های طولانی و گسترده تاریخ بشریت بود، و تقریباً هیچ نتیجه‌ای به‌بار نیاورد، مگر آماده كردنِ جهان برای وقوع جنگ جهانی دوم.

 

راه‌های افتخار داستانِ دو نوع جنگ، دو نوع سرباز، دو نوع جبهه و دو نوع نگاه به فرماندهی جنگ و سربازانِ تحت فرمان است، و كوبریك قبل از آن‌كه داستانِ خود را كاملاً بپردازد، از همان صحنه‌های نخست فیلمش نظر و موضع خود را درباره سربازان و فرماندهان‌شان روشن می‌سازد، و به كنكاش و جست‌وجو در لایه‌های مختلف روابط انسانی می‌پردازد. راه‌های افتخار را از این بابت با فیلمِ در جبهه غرب خبری نیست مقایسه كرده‌اند، كه كم‌تر از سه دهه قبل از راه‌های افتخار لوییس مایلستون در سال 1930 ساخت، و تصویری خشن و فاجعه‌آمیز از جنگ جهانی اول و زندگی به‌هدر رفته آدم‌ها در آن نشان داده می‌شود.

 

آن‌طور كه از موضع و منظر نگاه كوبریك می‌بینیم، فرماندهان و فرمانبران در راه‌های افتخار رابطه‌ای مبتنی بر اطاعت كوركورانه با یك‌دیگر دارند، و نظامیان مافوق حتی به بهای كشتار و قتل‌عامِ زیردستان‌شان می‌پذیرند حمله‌ای را سازماندهی كنند، كه شكستِ محتوم آن از پیش آشكار است. از این لحاظ در نزد كوبریك، «راه‌های افتخار» را نه آن سربازان و فرماندهانی كه برای فتح تپه خود را به قتلگاه می‌سپارند، بلكه آن سه سربازی می‌پیمایند كه با همه ضعف‌های انسانی خود جلو جوخه اعدام می‌ایستند، و به ناحق كشته می‌شوند. توضیح دیگر این حرف این است كه در نزد كوبریك «راه‌های افتخار» به‌جایی جز گورستان ختم نمی‌شود.

 

 

 

كوبریك از همان نخستین صحنه‌های افتتاحیه فیلمش ستاد فرماندهی فرانسوی‌ها را قصر باشكوهی با دیوارهای بلند قرار می‌دهد كه آراستگی و مجلل بودنِ معماری و اسباب و اشیای «باروك»وار آن در تعارض با دهلیزهای تو در تو و پناه‌گاه‌هایی است كه سربازان در جبهه در آن‌جا سنگر گرفته‌اند. به‌تعبیری قصری كه نخستین بار ژنرال برولار و ژنرال میرو یك‌دیگر را در آن‌جا ملاقات می‌كنند، همچون قلعه خون‌آشام در فیلم‌های موسوم به «سینمای وحشت» است. بنابراین اگر گروهی از تماشاگرانِ فیلمِ كوبریك چنین تصوری درباره ستاد فرماندهی ارتش فرانسه داشته باشند، چرا نبایستی ژنرال میرو و ژنرال برولار در نظر آن‌ها همچون خون‌آشام جلوه نكنند؟ و اگر قلعه وهم‌آلودِ محل سكونتِ خون‌آشام نشانه‌ای از انحطاط و زوال است، آیا شباهت قصر فرماندهی به قلعه خون‌آشام نمی‌‌تواند جلوه‌ای از بی‌رحمی و شقاوت فرماندهانی باشد كه تصمیم‌های جاه‌طلبانه‌شان در مورد هست و نیست یا مرگ و زندگی سربازان شكلی هیولاگونه دارد؟

 

وقتی دو ژنرال به سادگی در مورد زندگی و مرگ صدها سربازِ هوطنِ خود سخن می‌گویند در میان اشیای قصر قدم می‌زنند، و دوربین با دنبال كردنِ آن‌دو به نمایش جلوه‌هایی از دلبستگی‌ها ظاهری آن‌ها می‌پردازد، كه در عین حال گویای گمراهی و زوال اخلاقی آن‌دو هم هست. این حركت را می‌توان در تعارض با حركت سرهنگ داكس دانست كه با گام‌هایی استوار از سنگرهای دهلیزمانند و تو در تو عبور می‌كند و پیشاپیشِ سربازانش برای فتح تپه یورش می‌برد. درواقع تزیینات «باروكِ» قصر با سختی و خشونت سنگرهای خاكی فضایی پررنج و عذاب ایجاد كرده است كه قربانیان آن سربازانِ بی‌گناهی هستند كه اگر از سنگر خارج بشوند كشته می‌شوند، و اگر هم از فرمان تمرد بكنند و در سنگر بمانند به جوخه اعدام سپرده خواهند شد.

 

دوربین كوبریك در راه‌های افتخار، همچون خود او نگاهی اخلاقی به موضوع و ماجراها و آدم‌ها دارد. اگر دوربین در صحنه‌های قصرِ باروك با حركت‌های دورانی بر انحرافِ دو فرمانده جاه‌طلب تأكید می‌كند، در صحنه‌های سنگر، جز این‌كه در دهلیزهای مرگبار و سردرگم به حركت درآید راه دیگری ندارد.

 

همان‌گونه كه در نگاه كوبریك بین داكس و سربازانِ سنگرنشین تفاوت و شكافی وجود ندارد، دوربین نیز آن‌ها را همسطح و همتراز یك‌دیگر نشان می‌دهد. دست‌كم دوربینِ گئورك كروزه، فیلم‌بردار راه‌های افتخار، دو بار طول سنگر را در حركتی طولانی می‌پیماید: یك‌بار به همراه ژنرال میرو، كه سربازان را به شكلی توخالی ترغیب و تشویق می‌كند، و حركت دوربین نیز بر سیاه‌كاری رفتارِ او صحه می‌گذارد، و بار دوم موقعی كه سرهنگ داكس با گام‌های استوار، اما بی‌هیچ گونه شور و هیجانی در چهره‌اش از میان ردیف سربازان عبور می‌كند و جلوتر از همه آن‌ها از نردبان بالا می‌رود تا افراد تحت فرمانش را برای رسیدن به تپه هدایت كند. حركت دوربین در بار دوم كمك می‌كند تا صلابت و عزمِ جزمِ داكس به شكل درخشان‌تری به‌چشم بیاید.

 

درواقع كوبریك ستیزی واقعی میان فرماندهانِ ارشد ارتش را با سربازان نشان می‌دهد، و از دوربینِ گئورك كروزه سلاحی می‌سازد كه متهورانه در جبهه نبرد همه چیز را نشانه می‌رود و سازش‌ناپذیر عمل می‌كند. به‌عبارت دیگر، تصویری كه كوبریك از میان دود و گِل و لای از سربازانِ كشته شده نشان می‌دهد، راه‌های افتخار را در رده فیلم‌های »سینمای سیاه جنگ» قرار داده است؛ سینمایی كه برای چنین جنگ‌هایی ارزش‌های میهنی و استقلال‌طلبانه قایل نیست، و جز تباهی و مرگ و زایل كردن ارزش‌های انسانی چیز دیگری در آن نمی‌بیند. كوبریك بعدها همین نوع نگاه را در فیلمِ غلاف تمام فلزی نیز گسترش و توسع داد، و خشونت و سبوعیت در جنگ و صدور فرماین غیرمسئولانه فرماندهان را كه منجر به به‌خون غلتیدنِ سربازان بی‌گناه می‌شود محكوم كرد.

 

آن‌طور كه كوبریك شخصیت‌های فیلمِ راه‌های افتخار را به‌ما معرفی می‌كند، از نظر ژنرال میرو سربازان فقط به‌كارِ كشته شدن می‌آیند، خواه با گلوله دشمن و خواه با گلوله نیروهای خودی. برای همین است كه وقتی گروهی از سربازان از پیشروی به سوی تپه امتناع می‌كنند، ژنرال میرو به فرمانده توپ‌‌خانه خودی دستور می‌دهد تا آن‌ها را با شلیك گلوله از سنگرهای‌شان بیرون بكشاند؛ و وقتی موفق به اجرای حكم خود نمی‌شود ابتدا دستور می‌دهد كه صدها سرباز محاكمه و اعدام شوند، و سپس با اصرار و دوراندیشی ژنرال بورلار تعداد سربازان را به ده‌ها و سرانجام یك نفر از هر گروهان و در نهایت سه نفر تقلیل می‌دهد. او و ژنرال بورلار معتقداند سربازها همچون كودكانی هستند كه برای برقرار كردن نظم در صفوف آن‌ها گاهی هم بایستی تنبیه شوند، و این تنبیه می‌تواند اعدام كردنِ یكی یا چند نفر از آن‌ها باشد. به‌یاد بیاوریم كه سرهنگ داكس به‌عنوان تنها فرماندهی كه فاصله‌ای با سربازانش ندارد تنها مقامِ ارشدی است كه در حمله‌ای خونین افرادش را به‌سوی تپه هدایت می‌كند، و خود همچون آن‌ها زیر شلیك گلوله پیاپی دشمن قرار می‌گیرد، اما تنها فرمانی كه ژنرال میرو از درون پناهگاه صادر می‌كند خطاب به فرمانده توپ‌خانه فرانسه برای آتش گشودن بر سربازانِ خودی است.

 

جایگاه دوربین در صحنه‌های دادگاه نظامی به نماها منطقی هندسی و غیرقابل انعطاف داده است، كه همچون پاسخِ روشنِ 2 در 2 حكمِ از پیش تعیین‌شده دادگاه درباره سربازانِ بخت‌برگشته را پیشاپیش آشكار می‌سازد. اگر منطقِ ریاضی ژنرال میرو، كه محاسبه‌اش برای فتح تپه غلط از كار درمی‌آید؛ زیرا برخلاف تصورِ او بیش از 25 درصد سربازان قبل از رسیدن به تپه كشته می‌شوند، منطق هندسی او در دادگاه صحرایی پاسخ می‌دهد و سربازان بی‌گناه به جوخه اعدام سپرده می‌شوند. توضیح دیگر این حرف این است كه كوبریك در فصلِ دادگاه نظامی، برای نشان دادنِ مسخره بودنِ كیفیتِ محاكمه سربازان به ‌شكلی آگاهانه جایگاه و حركت دوربین‌اش را مشخص و تعیین می‌كند. او و فیلم‌بردارش گئورگ كروزه با انتخاب یك چهارگوش، كه محل استقرار افراد است، در دو سو محكومان و هیئت منصفه را قرار می‌دهد و در دو ضلع دیگر سرهنگ داكس را، كه وكیل مدافعِ سربازان است، قرینه دادستانِ ارتش می‌نشاند. با این تركیب‌بندی، آشكارا، هیئت منصفه و دادستان رو در رو و در موضع مخالفِ سربازانِ از پیش محكوم شده و سرهنگ داكس قرار می‌گیرند. به‌جز این در لحظه‌هایی كه دادستان برای محكوم كردنِ سربازان تلاش می‌كند، دوربین از موضع هیئت منصفه و در پشتِ سر آن‌ها به حركت درمی‌آید، و در لحظه‌های دیگری كه سرهنگ داكس به دفاع از متهمان مشغول است، دوربین از موضع آن‌ها پشت سرشان قرینه همان حركت را تكرار می‌كند.

 

كوبریك این تركیب‌بندی و حركت دوربین را به‌طرزی آگاهانه انتخاب می‌كند تا در فصل‌های بعدی پس از دادگاه نظامی به سكانس خشن، ساكن و در عین حال بسیار تأثیرگذارِ اعدام سربازان برسد، كه نقطه اوج آن شلیك گلوله، مرگ سربازان، صدای پرندگان، نگاه فرماندهان ارتش و در نهایت فراموشی است؛ فراموش كردنِ همه آن چیزهایی كه بایستی در یادها بمانند تا وجدان بشریت همواره بیدار باشد.

 

منبع : سینما 1

 

دانلود متن بالا با فرمت pdf

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 22:28  توسط پويان سلطاندوست  | 

 

خبر مرگ سر آرتور چالز کلارک هر کسی که به دنیایی خیال و داستان های علمی تخیلی عشق می ورزید را غمگین کرد. وی صبح روز 19 مارچ  2008 در سن 91 سالگی در سریلانکا دار فانی را وداع گفت. اگر علم چندین انسان مانند کلارک داشته خیلی سریعتر به خواسته های خود می رسید . هدف از گذاشتن این پست تنها آشنایی نه چندان زیاد با این دانشمند بزرگ است کسی که چهار سال همراه کوبریک برای ساختن فیلم 2001 : بک اودیسه فضایی تلاش کرد تا بتواند همراه کوبریک  مخاطبان خود را با دنیایی جدید روبرو کند.

سر آرتور چارلز کلارک (زادهٔ ۱۶ دسامبر ۱۹۱۷، سامرست در انگلستان، درگذشته ۱۹ مارس ۲۰۰۸) معروف به آرتور سی. کلارک، نویسنده، مخترع و دانشمند بریتانیایی است.

رمان علمی-تخیلی بسیار معروف ۲۰۰۱: اودیسه فضایی اثر اوست. فیلمی با همین نام بر مبنای این کتاب توسط استنلی کوبریک ساخته شد و جایزه اسکار را برای او و آرتور سی کلارک به ارمغان آورد. او همچنین آخرین عضو بازمانده از گروهی بود که «بزرگان سه گانه علمی-تخیلی» نامیده می‌شد. دو عضو دیگر این مجموعه «رابرت هاینلین» و «آیزاک آسیموف» بودند. او صاحب ۷ مدرک دکترای افتخاری در رشته‌های مختلف تجربی است.

وی در سامرست انگلستان به دنیا آمد. در طول جنگ جهانی مسئول رادار بود. در رشتهٔ فیزیک و ریاضیات از دانشگاه کینگز لندن فارغ‌التحصیل شد و مدال درجه یک فیزیک و ریاضیات را دریافت کرد. سپس به ریاست مجمع بین سیارات بریتانیا منصوب شد و به عضویت آکادمی اخترشناسان و مجمع اخترشناسان سلطنتی و بسیاری از سازمانهای علمی دیگر در آمد. ایدهٔ ماهواره‌های مخابراتی اولین بار توسط وی مطرح شد. وی علاوه بر کتابهایی داستانی علمی-تخیلی، تعدادی آثار علمی نیز داشت.

کلارک از سال ۱۹۵۶ در سری‌لانکا - که در آن زمان هنوز سیلان نامیده می‌شد - زندگی می‌کرد وی در زمان حیات اش هم شهروند سری‌لانکا و هم تبعهٔ بریتانیا محسوب می‌شد. او همواره علاقهٔ زیادی به غواصی داشت و در این جزیرهٔ استوایی می‌توانست هر سال آن طور که دوست داشت در اعماق اقیانوس گردش کند. کلارک یک مدرسهٔ آموزش غواصی در سری‌لانکا تأسیس کرد که در زلزلهٔ ۲۰۰۴ میلادی در اقیانوس هند ویران و دوباره بازسازی شد. سری‌لانکا همچنین الهام‌بخش کلارک در نوشتن کتاب چشمه‌های بهشت (یا فواره‌های بهشت) بود که در آن ایدهٔ آسانسور فضایی را ارایه کرد به عقیدهٔ کلارک این آسانسور فضایی است که در آینده یادآور نام او خواهد بود و نه ماهواره‌های مخابراتی.